|
قهوه می نوشید و گر می گرفت
پشت اشک هایی که از گونه ی ابر ها سر می خوردند سگ سکوتی از درونش زوزه می کشید و یاد کسی او را می میراند ، قهوه اش را تلخ تر می کرد و صبح را دست نایافتنی تر می ساخت آن شب که آغوشش از تمنای کسی دور شد حتی آسمان هم به جای چشم هایش نمی بارید این بار با درخشش صبح دستانش که آخرین نت را بوسه می زد آخرین جرعه ی قهوه بغضش را می نواخت. نه می رفت که بماند ، نه می ماند که باشد.
دیگر تو را یادم نیست! و یادم نیست که هرگز نبوده ای و یادم نیست که هرگز نمانده ای! دیگر نه تو را یادم هست نه رفتن بی بازگشت تو را و نه کسی که تنهایی اش را پایانی نیست... فقط منی را یادم هست که در آن سکوت سنگین سیاه و سرد نشسته بود و از فراموشی هایش می نوشت!
باورت می کنم! چون دیده ام کاسه ی چشمانت را وقتی از غم لبریز می شود دیده ام برق نگاهت را که چگونه پشت اشک هایت محو می شود باورت می کنم هنوز حتی اگر برای همیشه دروغ باشی تو تعبیر رویای منی حتی اگرکابوس باشی!
سوت و کور محض!
زمان بی معنا ترین واژه است در تاریکی: لحظه را چشم ها می سازند. و شاید حادثه ای که پیش از این رخ می داد و اما حالا... سوت و کور محض! کسی نیست که تنهایم بگذارد و من دلم برای تنهایی هم تنگ می شود! اشک میجوشد از چشمه ی چشمانم... از نگاهم بغض بیرون می ریزد... و باز هم دلیل گریه های بی دلیل من ِ بی دلیل ماندنم برای گریه کردن است! و سکوتی کور و محض هنوز هست.
می دونی؟: من یه بارخیلی زود دیرم شد! زود دیر شدن یعنی برگردی اما کسی منتظرت نباشه. آهای! با توام! می شنوی صدامو؟ ... فکر کنم بهتر باشه بگم دوبار زود دیرم شده!
خدا خواست که بدونم بودنت هست ولی خواست که بدونم مال من نیست یه عکسی تو چشات می بینم اما نمی دونم چرا تصویر من نیست! خدا خواست که بدونم رفتن تو نه غمگینه نه سخته نه عجیبه... فقط تکرار کابوس نموندن مثه دلتنگی یه حس غریبه!
بغض هایم زنگ زده اند روی خاطراتم خاک نشسته سال ها می گذرد که روز ها را ترک می کنم می روم و رفتنم می ماند. دیگر نمی دانم چه قدر دوری! بین من و تو فاصله همیشه هست. سال ها می گذرد که می روم و دور می شوم از هر چه که هیچ وقت نداشتم: از تو... از بودنت... و من همچنان می روم و فاصله می ماند.
...چشمانم راه می کشند و نگاهم باز می ماند. انتظار... باز هم نیامد!
وقتی دلم تنگ است آسمانش سخت سربی رنگ است قلم در دست می گیرم هزاران بار می میرم می نویسم: "شعر ها کوتاهند." آنسوی ذهنم اما واژه ها در راهند... |
About
درد دل هایی که تکه ای کاغذ گوش می دهد
Home
|